در ششدرست مهره اسیر جهات را


درهم نورد سلسله ممکنات را

بی نیش نیست نوشی اگر هست در جهان


در شیشه کرده اند حصاری نبات را

مطرب بجاست راه خرابات سر کند


کز دست داده ایم طریق نجات را

سودا نشد به زخم زبان از سرم برون


از دل نبرد خامه سیاهی دوات را

مهمان بی طلب نبود بار بر کریم


از دل چگونه منع کنم واردات را؟

افسون برون نمی برد از مار کجروی


تبدیل چون کنم به ریاضت صفات را؟

چون موجه سراب به یک جا قرار نیست


در جلوه گاه حسن تو پای ثبات را

تا خط سبز سر زد ازان لعل آبدار


عالم سیه به چشم شد آب حیات را

خط را تراش مانع نشو و نما نشد


راجع نساخت تیغ دو دم این برات را

این رشته را کند گره خامشی دراز


صائب کشیده دار عنان حیات را